11
برفت آن یار و از ما مهر برداشت
خیالش هم مرا آسوده نگذاشت
به فایز آنچه کرده آن جفاجو
نه باور کرد دل نه عقل پنداشت
12
دل و شوق و خیال و مهر هر چار
کشانندم همی تا منزل یار
تو را این چار فایز دشمنانند
از این خصمان به مردی خود نگه دار
13
اگر هنگام مردن دلبر من
نهد از مهر بر زانو سر من
بگیرد یار فایز را در آغوش
بسا آسان رود جان از تن من
14
بت زورق نشینم در امان باد
خدایش از بلایا حرز جان باد
به دریا باد فایز یارش الیاس
به صحرا خضر با وی هم عنان باد
15
بیا تا برگ گل نارفته بر باد
گلی چینیم و بنشینیم دلشاد
بت فایز مکن تاخیر چندان
که تعجیل است عمر آدمیزاد
16
سحر دل خود به خود فریاد میکرد
از این فریاد خاطر شاد میکرد
سراپا شمع سان میسوخت فایز
مگر عهد جوانی یاد میکرد
17
رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سردمهری ها چه سود است ؟
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است
18
اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را
بت فایز اشارت کن به ابروت
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را
19
ندارم راحتی جز رنج و زحمت
به جز خواری و دشواری و محنت
دل فایز به پیری کرده پرواز
به باغ گلرخان چون اشتر مست
20
من از عهد جوانی تا شدم پیر
نکردم در جفای دوست تقصیر
چرا فایز وفا کرد و جفا دید
کنم با کوکب بختم چه تدبیر ؟